برام از خاطره سنگری بساز


محمد نویری
ترانه جاریست، می بالد و می رود و ما می مانیم و سیل خاطراتی که از ترانه ها مانده از شب های دو رادور*، با کوچه ی بن بستی که هنوز که هنوز است تشنه ی صدای آب آن طرفش هستیم و سقفی که زیر آن «ماهی ها در خاک نمی میرند». و هنوز کسی زیر آن بر این باور است که : "هنوزم می شه قربانی این وحشت منحوس نشد".
هنوز خوب به یاد دارم که ترانه را با شهیار قنبری(البته شهیار قنبریِ ترانه سرا!!!!) شناختم ، هفته های خاکستری ام را با نیازش گذارندم،و هنوز که هنوز است به احترام بوی خوب گندم اش دست بر سینه میگذارم و کلاه از سر بر میدارم. هنوز از یادم نرفته،که مرداب اردلان را عاشقانه می پرستیدم.اما در این بین، نمیدانم در کجای کار چه پیش آمد که مردی از تبار مرد های عاشق، شد عروسک قصه ی من و این همان و سراغ «مشرقی مرد پاسدار شرق » رفتن همان.
به باور من، با وجودی که نمیتوان از نقش پر و بال دهنده ی قنبری، سرفراز، تهرانی، زاکاریان و... در اعتلای ترانه ی اندیشمند به سادگی گذشت اما آنچه امروزه منِ ترانه سرا را با سرِ بلند پشت تریبون های شب شعر های پنج شنبه ی شهرداری می کشاند، و خود آن را ترانه ی تفکر می خوانم، در آثار بیشتری از جنتی عطایی قابل مشاهده و رد یابی ست. ترانه سرایی که بسیاری از ترانه هایش را بی آنکه نامی از خالقش بدانیم و ببریم(البته اگر انرا منسوب به اقبالی و حامدی و آتشین نکرده باشیم) سالها پیش برای هم یادگاری نوشته ایم و سالهاست که زمزمه می کنیم.
ترانه ی ایرج، ترانه ی اندیشه است، ترانه ی تصویر است، و ترانه ی طرح های جاودانه. طرح هایی به غایت ساده و عمیق. در باب طرح های بن بست، خونه، ماه پیشونی، درخت و سقف بسیاری از دوستان نگاشته اند و تصور نمی کنم دیگر مجالی برای نگارنده باقی مانده باشد.
جنتی عطایی همان شاعری ست که در گزینه ی شعر خوشه(تصور میکنم مربوط به شب شعر خوشه باشد) پدرش بالای کرسی گرم حافظ بود! شاعری که در مورد هر چه که فکرش را بکنید، دست به تشخیص می زند و تشخیصی موفق را به بار می آورد(1). حس آمیزی هایش رنگ و بوی خاص خود را دارد(2) و بازی های نحوی اش(البته اگر بشود این قدر گستاخانه در این باب حرفی زد) در اغلب موارد آنقدر خوب به بار مینشیند(3) که گاه تصور می کنیم که چنین کاربردی را پیش از این هم از زبان دیده ایم و هرچه بیشتر درباره ی این پیشینه می اندیشیم کمتر به نتیجه می رسیم. حسن تعلیل هایی به کار می برد که انگشت به دهانمان می گذارد(4)و کنایه و تشبیهاتش هر عقل سلیمی را به وجد می آورد(5).
رازقی پر پر شد،باغ درچله نشست/ تو به خاک افتادی، کمر عشق شکست.(1)(رازقی)
صدای ترد شکستن، مثل گریه با صدامه...(2)(تپش)
تو رو پیدا کردم از من، تو رو گم کردم تو آواز(3)(اقیانوس خالی)
برام از خاطره سنگری بساز، بید بی ریشه رو شن باد می بره/ نسل بی گذشته رو خاک غریب، مثل شخم کهنه از یاد می بره(4)
نمی دونی چه تلخه دربدر بودن، مث طوفان همیشه در سفر بودن/ برادر جان برادر جان نمیدونی چه تلخه وارث درد پدر بودن(5)
ترانه اش، را با آنکه هیچ گاه دچار عوام زدگی نکرده، کمتر کسی هست که در ارتباط با کلامش مشکلی داشته باشد، این باوجودی ست که زبانی فخیم و استوار در ترانه هایش دارد. با صمیمیت کلامش، شنونده را به اوج می برد و شاید تنها مصداقی که در این باب برای مقایسه با جنتی عطایی بتوان در تاریخ ادبیات ایران سراغ گرفت مهدی اخوان ثالث باشد و صمصیت کم نظیرش در شعر!
جنتی عطایی استادِ به حق فضا سازی در ترانه است، فضا سازی ای که باعث می شود شنونده ناخود آگاه خود را میان ترانه ببیند.
در آغاز به شرح این می پردازد که: میون این همه کوچه که به هم پیوسته .....تا ..
توی این کوچه به دنیا اومدیم/ تو همین کوچه داریم پا میگیریم/ یه روزم مثل پدر بزرگ باید ...
و اینجاست که شنونده خود را میان کوچه ی بن بست می بیند و به این نتیجه می رسد که «تو همین کوچه ی بن بست بمیریم».
یکی از استثنایی ترین خصوصیات جنتی عطایی استفاده ی بهینه از کلماتی محدود است(نه که دایره ی واژگانی محدودی داشته باشد، بلکه، بر آنم که با واژگانی محدود دست به آفرینش مضامینی می زند ملموس و محسوس! و گرنه در وسعت واژگانی جنتی عطایی شکی نیست نگاه کنید به یه قطره دریا، شب نیلوفر ی و ستاره ای سربی و تصاویر و واژگان متنوع و رنگارنگ جنتی.)
دقت کنید به قافیه شدن واژگانی چون پرواز و آواز:
آخرین حادثه بودی واپسین لحظه ی پرواز/تو رو پیدا کردم از من تو رو گم کردم تو آواز.(اقیانوس خالی)
چیزی به من از باران چیزی به من از پرواز/ چیزی به من از گریه چیزی به من از آواز ...(روزنه، که روزبه آزادی عزیز، در این باب، پیش تر نقدی را نگاشته بود).
قافیه شدن ستاره و دوباره:
از ستاره تا ستاره گریه کردم/ از همیشه تا دوباره گریه کردم (آخرین کوکب)
منو نو کن به یه بوسه برسونم به ستاره/ اسممو بپاش تو آینه بذار بشکفم دوباره(یه قطره دریا)
از تو می رسم به آیینه و دیدار، از تو می رسم به خود شدن دوباره/ تو هم اغازی و هم پایان یک کوچ، سفر من از ستاره تا ستاره (دیدار)
در باب خاموش و فراموش هم به همین صورت:
دلبرکم چیزی بگو به من که خاموش توام / به من هم بستر تو اما فراموش توام .(چیزی بگو)
ستاره های سربی فانوسکای خاموش/ من و هجوم گربه از یاد تو فراموش.(ستاره های سربی)
تو رو می پرسم از آواز از غزل های فراموش/ تو رو می پرسم از آینه از ترانه های خاموش(اقیانوس خالی)
و بر خلاف یکی از دوستان، که بر این باور بود که جنتی عطایی در ساخت قافیه های بدیع کم کار است؛ بر این باورم که: آنقدر هنگامی که میخواهد واژه ی تازه ای را به کار بگیرد هوشمندانه و به جا، به کار می گیرد که مخاطب خود را میان ترانه می یابد و هیچ تازگی ای در کلمات ترانه نمی یابد و اغلب این واژگان تازه به همراه ردیف وارد ترانه می شوند به همین دلیل است که غرابتی با گوش شنونده ایجاد نمیکنند، دقت کنید به:
این کدوم لحظه ی درده شب چندم عذابه / که دقیقه قرن سرشار از تلاطم عذابه (آواز خاموش)
بذار نسیم دربدر گلبرگو از یاد ببره/ برداره بوی تنتو هر جات که میخواد ببره (تندیس)
حالا تو شمارش ثانیه هام کوبه های بی امون تبره/ تبری که دشمن همیشه ی این درخت محکم و تناوره.(درخت)
به تو می رسم من از این شب نیلوفری/ به تو می رسم من از این راه خاکستری/ به تو که خاطره هامو به همیشه می بری (شب نیلوفری)...
در واژه سازی شگرد های خاص خود را دارد و در به کار گیری واژگان مرکب اغلب موفق بوده:
از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن
کمک کن تا کبوتر های خسته رو یخ بستگی شاخه نمیرن.(پل)
از هجوم گریه گم شد، غزل آواز عشق ما.(بترس از من)
در این ترانه سوزی و در این غزل شکستگی(طلوع کن)
خصوصیت دیگری که قابل توجه است، ترانه های سیاسی اوست که هیچگاه سیاست زده نشده و در عین حفظ محتوای اندیشمند خود "تن به هر آلوده فرسودن" را تجربه نکرده است. (نه مثل آن ترانه سرا که، تا حادثه کردهای کردستان پیش آمد "خوب" را "کُرد"، کرد و دوباره فریاد زد "نترس از گوله ی دشمن"). در این باره مناسب ترین نمونه ها با من از ایران بگو و خانه سرخ است به نظر می رسند:
خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است/ باری از خون، پهنه ی برزن و میدان سرخ است(خانه سرخ)
یاور از ره رسیده با من از ایران بگو. از فلات غوطه ور در خون بسیاران بگو(یاور از ره رسیده)
ضمن آنکه امیدوار است و کمتر، یاس در ترانه های اجتماعی و سیاسی اش به چشم می خورد: (به جرات میتوانم بگویم به جز شب کشتن،-شب هست و شوق شب کشتن نیست- هیچ ترانه ی دیگری را در این مورد سراغ ندارم).
ده به ده پرچم خشم است که بر می خیزد ... (خانه سرخ)
با زمستانی که می تازد به قتل عام باغ/ از گل خشمی که روید در این گلدان بگو! (با من از ایران بگو)
نخواهم رفت خواهم ماند روزی با تو خواهم خواند.(بترس از من)
در این ویرانه خاک تو که شد ویرانه چون صحرا/ به یادت باغ می سازند، برادر های فرداها(فاجعه)
بیا گل خونه کن ویرونه ها رو/ که قمری جای زاغا رو بگیره / نمی خوام گلدون مادر بزرگم، رو طاقچه از بوی غربت بمیره!(هم غصه)
و از همه بارزتر :
هنوزم می شه قربونی این وحشت منحوس نشد/ هنوزم می شه تسلیم شب و اسیر کابوش نشد.(سیاهپوشا)
و همواره بر روح اجتماعی و تلاش برای آزادی و رهایی تاکید دارد و بر این باور است که «من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند...**»
پر سیمرغی به کار نمیاد قصه نگو/ من خودم، خودم باید طلسم دیوو بشکنم. (یاران)
بیا با قلبامون رستم بسازیم که اونکه دشمنه دیو سفیده.(هم غصه)
دست خسته مو بگیر/ تا دویوار گلی رو خراب کنیم(بن بست)
صمیمیت و لطافت در عاشقانه هایش موج می زند، شاید هیچ عاشقانه ای را صمیمی تر و لطیف تراز پُل نتوان سراغ گرفت، لطافت تندیس هم، لطافتی ست درخور!
بانو موسیقی و گل، شاپری رنگین کمون/ به قامت خیال من ململ مهتاب بپوشون (تندیس)
تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه/منو به جشن نور و آینه بردی (پل)
و در کنار این صمیمیت، روانی زبان اش فوق العاده، به نظر می رسد:
پای پرتاول من تو بهت راه، تن گرما زده مو نمی کشید/ بی رمق بودم و گیج و تب زده، جلو پامو دیگه چشمام نمی دید.(سایه)
یه کوزه آب سرد یه سفره نون میخوام/ کو بسترم ؟ کجاست؟ من از سفر میام!(من از سفر میام)
کدوم شاعر کدوم عاشق کدوم مرد، تو رو دید و به یاد من نیفتاد؟(خاتون)
سالها پیش از دیگران اعتراض به عشق های دروغین(شاید به قولی عاشقانه ی منفی) را تجربه کردالبته با زبانی موقر و دور از پرخاش و لمینیسم!
من سر گردون ساده تو رو صادق میدونستم/ انی برام شکسته اما تو رو عاشق میدونستم. (سرگردون)
به من بگو، بگو به من، دیروز برات چی بودم؟ عروس حجله بسته!/ امروز برات چی هستم؟ عروسک شکسته(عروسم شکسته)
در ترانه های اجتماعی نیز جنتی عطایی نشان داده که درک صحیحی از فردیت افراد(1)، جمعیت جوامع(2)، و حتی طبقات اجتماعی(3) دارد و آنقدر از مسایل روزمره ی سرزمین خود- با وجود دوری چندین ساله از این خاک- آگاه است که به مشکلات امروز جامعه نیز اشاره دارد و مخاطب را به بیداری دعوت مینماید(4).
تنها تر از انسان در لحظه ی مرگ/ ساده تر از شبنم رو سفره ی برگ/ مطرود هم قبیله محکوم خویشم/غریبه ای طعمه ی این کندوی نیشم. (1)(کندو)
واسه این شرقی تن داده به باد تو گوارایی حس وطنی/ تو شقاوت شب قرن یخی تو شکوفایی تاریخ منی (2)(طلایه دار)
تو رفیق شاپرک ها من به فکر گله مونم/ تو پی عطر گل سرخ، من حریص بوی نونم. (3)(پرنده ی مهاجر)
کنار کوچه بچه های پرسه،تو بهت رعشه و رگ گرد و سوزن/ کنار مادرک های شناور روی سمفونی نفرین و شیون
کنار فقر گلبانوی ایثار که می فروشه تنش رو تیکه تیکه/کنار مرد دریا بغض خسته که وا می باره از هم چیکه چیکه
به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟.(4)(به من چه؟)
و عشق در ترانه هایش هیچ گاه به سمت ابتذال پیش نرفته، و اگر حرفی از عشق زده، بیش از آنکه ترانه اش من^محور باشد، عشق^ محور، یا به تعبیری ما^ محور بوده، و آنگونه نبوده که یا آنقدر معشوق را به اوج ببرد که برایش دست نیافتنی باشد و نه آنقدر خود را حقیر کرده که شرمنده ی "من" اش شود.
ما به هم محتاجیم مث دیوونه به خواب / مث گندم به زمین، مث شوره زار به آب. (شب شیشه ای)
اگر چه من به چشم تو کم ام، قدیمی ام، گم ام/ آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم ! (چکاوک)
و در نهایت، شاید ذکر این نکته بیراه نباشد که: اگر چه ممکن است ترانه های جنتی عطایی، سادگی و ناگهانگی تاثیر را به اندازه ی ترانه های سرفراز و سنت شکنی ها و جسارت کشف بوسه ی بی هوا در رویای مدرنیته را به اندازه ی قنبری دارا نباشند، اما هر دو را در حدی معقول و مطلوب دارا هستند(1) و به نظر نگارنده همین کافی ست تا جنتی عطایی را طلایه دار ترانه ی نوین بشماریم. حتی اگر کافی هم نباشد، قابل اتکا هست !
رخت خستگی مو ازت ن بگیر با تنت برهنگی مو بپوشون/ منو تا مهمونی عشق ببر، کتاب دربدری مو بسوزون(1) (سایه)

پانوشت:
* : از نیماست
**: از خسرو گلسرخی

 


Home Page

Articles

Poems

Interview

Yadman

News

Archive

Archive

پیام ها

Copyright 2005-2006 Golesorkhetaraneh.com,
Contact : info@golesorkhetaraneh.com