درخت


احسان سلطانی
ترانه ی ”درخت“ از زیباترین و هنرمندانه ترین های ایرج جنتی عطایی است. ”درخت“ از دیدگاه استتیک (Aesthetics) چونان بسیاری از ترانه های دیگر جنتی عطایی عالی است. گرچه ترانه های جنتی عطایی از ایماژ لبریزند، اما همواره –حتی اگر ایماژیستی بسراید و مانند یک هایکوسَرا از ایماژ به ترانه برسد– ایماژها را در راه بارور شدن ”معنی“ به کار می گیرد. ایماژها در ترانه های جنتی عطایی یا تازه و بکر هستند و یا تازه شده و نو شده، و جز این را به سختی می توان یافت. ایماژهای ”درخت“ نیز از همین دستند.
گر چه سوژه در ترانه های جنتی عطایی همواره نوزاده و تازه نیست –که سوژه ذاتاً محدود است و بر جنتی عطایی که به هنگام، سوژه آفرینی نیز کرده است، حرجی نیست– اما وی هر بار که به سروقت سوژه ای تازه رفته، از عهده ی مضمون پردازی آن به خوبی برآمده است. از آن جا که داستان درخت و تبرزن، و حتی سخره کردن شکنجه گر توسط شکنجه دیده (... تو بزن تبر بزن،...، آخرین ضربه رو محکم تر بزن) دست کم در خارج از دنیای ترانه تازه نیست، سوژه ی درخت را نمی توان شاهکار و خارق العاده دانست. اما ”درخت“ به اندازه ای هنرمندانه مضمون پردازی شده، که کمبود یک سوژه ی خارق العاده در آن احساس نمی شود.
جنتی عطایی گاه گاه و به زیبایی در ترانه هایش از حس آمیزی (Synesthesia) بهره می بَرد. نه تنها حس آمیزی هیچ گاه از رسانگی ترانه های جنتی عطایی نکاهیده، بلکه بخشی از زیبایی این ترانه ها وام دار همین حس آمیزی هاست:”نور خیس بارون“ (تو چی هستی؟) – ”طعم سرد خنده“ (تپش) – ”سکوت سرخ خاک“ (فاجعه) – ”ای صدات صدای نور“ (طلایه دار) – ”آواز سبز برگ“ و ”تصویری از آواز“ (هیشکی مثل تو نبود) – ”صدای خیس بارون“ (شب نیلوفری) – ... و سرانجام ”تصویر تلخ بودن“ و ”صدای سبز خاک“ در ترانه ی ”درخت“.
ویژگی دیگر ترانه های جنتی عطایی استواری و زیبایی بافت (Texture) است. جنتی عطایی اسرار چیدن واژه ها در کنار یک دیگر را به خوبی می داند. گر چه گزینش واژگان یک دست و هم جنس، و به کارگیری هوشیارانه ی آن ها، یکی از علل ارزندگی –و جدیت– ترانه های جنتی عطایی است، اما وی هرگاه قصد آوردن واژه ای نامأنوس تر به ترانه اش را داشته، زبردستانه و بی سر وصدا! آن را وارد ترانه کرده، بی‌ آن که هم آهنگی و هارمونی و بافت ترانه را به هم بریزد:
ای برای تو این هیولاها/ همه کوکی همه مقوایی
ریتم تند گیتار و دف شو/ پیچ و تاب موج و صدف شو
وقتی چراغ برقا رو با/ یه چوب کبریت می شکنم/ وقتی تو کوچه های شب/ حافظو نعره می زنم
تو جامه دان پر می کنی/ من خالی از جان می شوم
در ”درخت“ ، گر چه واژگان تقریباً یک دستند و از نامأنوسی واژگان خبری نیست اما نشاندن هنرورانه ی ”گشنه“ و ”بی امون“ در کنار ”کوبه“ و ”تناور“ جالب توجه است. در حاشیه، به یاد داشته باشیم که جنتی عطایی ”کوبه“ را که نام آلتی است که با آن بر در می کوبند، در معنایی به غیر از معنای اصلی –در معنای ضربه ای که با کوبه می زنند– به کار گرفته است.
”درخت“ گر چه روایی است، اما تزریق ترانگی به مصرع مصرع آن، مانع از فروافتادنش به ورطه ی یک ”نظم“ روایی گردیده است. راوی چه در 3 بند نخست ترانه و چه در 6 بند دیگر، یک راوی دخالت گر است (Intrusive Narrator). ترانه ای داستانی با روایت بی طرفانه (Impersonal Narrative) تا کنون یا سراییده نشده است و یا من نشنیده ام. باری، جنتی عطایی که در نمایش نامه نویسی چیره دست است شاید بتواند راوی بی طرفانه ی ترانه ای شود. ترانه ای که اگر به هنگام آهنگ سازی و اجرا با سستی و ناتوانایی مواجه نشود می تواند بنیان گذار شاهکاری خارق العاده باشد.
و اما اگر هم گام با بند بند ترانه تا انتها به پیش برویم:
پنداری تبرزن سرگرم تبر فرود آوردن بر درخت است و این سوترک، راوی سوم شخص، در حال روایت:
توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مث غربت شب بی انتهاست
یه درخت تن سیاه سربلند
آخرین درخت سبز سرپاست
داستان، داستان آخرین درخت دشت است که تا این لحظه از روایت، شکنجه ی تبرزن را تاب آورده است و با این که تنش از شلاق تبر سیاه است، هنوز اما سربلند و سرپاست. راوی علت تن سیاهی درخت را بازگو می کند و سپس به گوشه ای از قهرمانی های درخت اشاره می کند:
رو تنش زخمه ولی زخم تبر
نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم
شاخه هاش پُر از پَر پرنده هاس
کندوی پاک دخیله و طلسم
درخت سنگر پرندگانی است که شاخه هایش را پناهگاهی برای گریز از چنگال پرندگان شکاری قرار داده اند. شاهد ماجرا، پرهای ریخته ی پرندگان ِ با شتاب پناه آورده به درخت است. و در ادامه ی وصف قهرمانی های درخت:
چه پرنده ها که تو جاده ی کوچ
مهمون سفره ی سبز اون شدن
چه مسافرا که زیر چتر اون
به تن خستگیشون تبر زدنبند
چهارم را می توان هم خطاب درخت به تبرزن پنداشت و هم خطاب همان راوی سوم شخص به تبرزن. بند چهارم نقطه ی عطف (Turning point) روایت است. نقطه ی عطف، لحظه ای خاص از روایت است که تغییری اساسی در مسیر حوادث روی می دهد و سرنوشت داستان را رقم می زند. آدم شریر (Villain) که در این ترانه، تبرزن است، وارد داستان می شود. تبرزنی که از تبار سایر مسافران نیست و بر خلاف آن ها، ”بی خستگی“ به سراغ درخت آمده است:
تا یه روز تو اومدی بی خستگی
با یه خورجین قدیمی قشنگ
با تو نه سبزه نه آینه بود نه آب
یه تبر بود با تو با اهرم سنگ
از بند پنجم به بعد را، بی شک، درخت سخن می گوید. درخت در بند پنجم خود را معرفی می کند و رجزخوانانه فریاد سر می دهد:
اون درخت سربلند پرغرور
که سرش داره به خورشید می رسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر
که واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
و ادامه می دهد:
من صدای سبز خاک سربی ام
صدایی که خنجرش رو به خداست
صدایی که توی بهت شب دشت
نعره ای نیست ولی اوج یک صداست
درخت گر چه رجز می خواند، اما رجزخوانیش شعارآلوده نیست و واقع بینانه می داند که در این بی درختی دشت ، به تنهایی نمی تواند بهت و سکوت و درماندگی را بشکند (نعره ای نیست). از طرفی این پایداری، همه ی تواناییش است (ولی اوج یک صداست). درخت در حالی که هنوز تبر بر پیکرش می نشیند ادامه می دهد:
رقص دست نرمت ای تبر به دست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرین تصویر تلخ بودنه
توی ذهن سبز آخرین درخت
حالا تو شمارش ثانیه هام
کوبه های بی امون تبره
تبری که دشمن همیشه ی
این درخت محکم و تناوره
من به فکر خستگی های پر پرنده هام
تو بزن تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکم تر بزن
و ترانه به پایان می رسد. پایانی متفاوت. این بار نه مانند ”سیاه پوش ها“ و ”برادر جان“ سوسوی امیدی در انتهای تاریکی پیداست و نه مانند ”قصه ی گل و تگرگ“ و ”شب آفتابی“ ترانه پایانی دردآور و دیونوسوسی دارد. درخت پرغرور فرود می افتد. درخت در آخرین لحظات زندگیش هنوز دل بسته ی پرندگان و مسافرانی است که پس از مرگ او بی سفره و بی چتر خواهند شد. گر چه آخرین تصویر بودنش تلخ است اما با ریشخند، تبرزن را تحریک به فرود آوردن تبر می کند. تبرزن را تحقیر می کند. پیش تر نیز از تهَکُّم (Sarcasm) در باب تبرزن استفاده کرده بود:
با یه خورجین قدیمی ”قشنگ“
رقص دست ”نرمت“ این تبر به دست
شخصیت درخت این قابلیت را دارد که بسیاری خود را در آن بیابند. خود را جایگزین درخت کنند و سپس ماجرا را دنبال کنند و به درد مشترک برسند. برای نمونه، درخت می تواند یک روشن فکر اپوزیسیون باشد. آن گاه تأویل ”آخرین درخت سبز سرپاست“ و ”کندوی پاک دخیل طلسم“ و ”مهمون سفره ی سبز اون شدن“ و ”با یه خورجین قدیمی قشنگ“ و ”نعره ای نیست ولی اوج یک صداست“ و ”تو بزن تبر بزن“ کار دشواری نخواهد بود. آن گاه حتی می توان در تأویل ”صدایی که خنجرش رو به خداست“ ملاحظات معمول را کنار گذاشت و این مصراع را تنها گلایه ای ساده ندانست.
یکی از تفاوت های شعر و ترانه تفاوت در نقد رتوریکال آن هاست (بررسی اثر هنری از دید تأثیر آن بر خواننده – Rhetorical criticism). ترانه بر خلاف شعر، یک ژانر هنری کامل نیست. ترانه با دست دادن به دست موسیقی و صدای خواننده شکل نهایی خود را می یابد. از این رو در بررسی تأثیر ترانه ی ”درخت“ بر شنونده باید به موسیقی ساخته شده و تنظیم شده و اجرای خواننده ی آن نیز توجه داشت. ”درخت“ ایرج جنتی عطایی و صدای ابی و موسیقی سیاوش قمیشی و تنظیم Steve McCrum هر 4 این بخت را داشتند که یک دیگر را بیابند و بدین گونه آهنگ ”درخت“ از هم کاری این چهار چیره دست آفریده شد.

نظرات1

Anonymous Anonymous:

با درود به شما احسان عزيز.
واقعا مطلب جالبي داشتيد. خيلي خوب توضيح داده بوديد.
اما يك پيشنهاد براي شما دارم. ما خودمان در سايت خاكستري اغلب به نقد ترانه مي پردازيم. اما يك نكته اي را جسارتا عرض كنم كه بهتر است در نقد ترانه آن هم اين گونه ترانه ها با مفهومي سنگين از كلماتي تخصصي كه اينجا استفاده كردبد كمتر استفاده كنيد. چوت به هر حال غير از آنها كه ادبيات را مي شناسند ، درصد زيادي از افراد مخاطب معمولي هستند. و ممكن است چندان متوجه حرفهاي شما نشوند. البته خوشبختانه من و خيلي هاي ديگر از مطلب شما لذت برديم و فهميديم كه چه مي گوييد.
شاد باشي دوست من

12:03 AM  

Post a Comment

بازگشت >>


 


Home Page

Articles

Poems

Interview

Yadman

News

Archive

Archive

پیام ها

Copyright 2005-2006 Golesorkhetaraneh.com,
Contact : info@golesorkhetaraneh.com