"از شبی بلند تا سپیده دم شعبده"
ترانه آزادی
پدر آرام وبا اشتیاق برایم تعریف می کرد:

حوصله مان که سر می رفت باید کاری می کردیم. قرار نیست که همدیگر را نگاه کنیم! این را اردشیر می گفت یا یکی دیگر.
احمد شروع به زمزمه می کرد و آرام، آرام صدایش بلندتر می شد.
آن گل سرخی که دادی/ در خزان خانه پژمرد... و بیشتر همین بود و یا گاهی،...در فکر،در فکر...
صدای خوشی نداشت اما پر بود از میل به خواندن،کوششی برای اعلام حضورو باورش بود که خوب می خواند و اصل مطلب همین بود.
او که می خواند اردشیر سر را به سینه خم می کرد، انگشتهای دو دستش را در هم می تنید و با زمزمه احمد سرش را به چپ و راست تکان می داد. حالی می کرد.
عباس هم همین طور و حسین هم، و فقط علی بی اعتنا به احمد و زمزمه اش یا روزنامه ای را ورق می زد و یا چیزی در دفترچه یادداشت کهنه اش می نوشت. نهایت صبوری اش بود. اما گاهی هم تاب نمی آورد، غر می زد که: پسر تو چرا فکر می کنی صدای خواندن داری!؟ حسادت نمی کرد، واقعیت را می گفت. اردشیر اما دفاع می کرد. مصلحت اندیشانه: از هیچ چی که بهتره، بد هم نمی خواند و احمد هم حق شناس بود. در برار اردشیر و عباس و حسین. تحویلشان می گرفت، و شعرهایشان را که می خواندند به به! می گفت و گاهی بیتی یا واژه ای را تحلیل می کرد. تعامل قشنگی بود باور می کرد تا باورش کنندآن جمع بیکاره ای که شب ها کنار نهر بلوار کشاورز که هنوز الیزابت بود لحظه ها را قتل عام می کرد، در رویاهامان و در بیکاره گی آن شب ها خوش با زی می کردیم با خیالاتمان، جهان را دوباره می ساختیم و آینده را. هرکداممان کسی بودیم و گاه کسانی. سارتر، چه گوارا، رژی دبره و ... هرکدام سکویی برای پرش تخیلات دیگری و هرکدام آینه ای که با ورهایمان را در تاب و بازتابی میان خود تکرار کنیم و بزرگ و بزرگتر.

گفتم:
شبیه بازی نو جوان های کوچک اندامی که خود را در قواره قهرمانان اساطیری باور می کنند، و تثبیت باور هریک بسته به باور کردن دیگری ست. درست مثل چینشی از مهره های دومینو که فرو افتادن یکی، افتادن دیگری ست و تا ته خط.

درست نمی دانم چرا اما در این سالها شباهت های بسیاری دیده ام میان، برخی از محافل شعر و ترانه و بعضی از هنرمندان با خاطرات دوران نوجوانی پدر و آن شب های قتل عام لحظه ها و ساعت ها در پرسه زدن های بی هدف و یا نشستن ها و گفتن ها و خواندن ها و لذتی که از باور شدن و باور کردن در دلشان می نشست. باور خیالی که اجازه می داد خود را در قامتی فراتر از بود واقعی شان تصور کنند. چیزی در حد محور جهان هستی.

در این مدت اگر نقدی خوانده ام بر اثری و گاهی سخنانی شنیده ام از مدعیان روشنفکری بی آن که بخواهم به یاد آن سالهایی افتاده ام که پدر برایم تعریف می کرد و آن باور بخشیدن و آن باورکردن های خام اندیشانه و تعریف های به تعارف برای درک لذت سکرآورتعریفی متقابل و کوبیدن و له کردن هر آن که در چنبره این تعارف و تعریف ها نمی نشست و سازی نا همگون با خیالات جمع می زد.و کسی هم برنمی آید که نگاهی به بیرون بیاندازد از پنجره ای، شاید کمی آن سو تر، واقعیت دیگر گونه باشد و حقیقت نه آن که در صحنه بازی.

تلخ است شکستن بلور این رویا و نا گوار. اما کی و کجا، سر سازگاری داشته است واقعیت ها با آدمی خیال پرداز و خیالتش! بازی به هرگونه، سرانجام تمام می شود و بازیگرانی که خود را بازی داده اند باید به دل تنگی ردای نقش از شانه بیاندازند و با واقعیت خود، خسته و هن هن زنان دیداری تازه کنند و مباد که این بدرود و درود دیر هنگام باشد.
... و این حکایت بازیگران صحنه قلم است. گفتم بازیگران و نه گفتم اهل قلم که میان این دو طایفه تفاوت هاست.
« اهل قلم » رام شده جادوی نوشتن اند و بودشان و سرنوشتشان با قلم یکی شده است، می نویسند، می سرایند و به تحقیق تا سردابه های تاریک اندیشه می روندوخسته که باز می گردند برای نفس زدنی است ودوباره رفتن.
این جماعت سالهاست که کنج خلوت اندیشه در سایه ای نه چندان امن بی واهمه عاقبت و باک عافیت قلم می زنند ونه بر تخم چشم که بر بن جان، این بی بهاترین کالا، اینان نه اهل معرکه اند و نه در کار شعبده، ایمان آورندگانند به قداست قلم و حرمت کلمه.
بازیگران اما،... میدان داران عرصه قلم و اندیشه. نوشدگان تلخی قهوه ترک! و تشنه گان لبخند تحسین. مقلدان ناشی، مشتریان عتیق کافه های خیابانی پاریس با بوی « طاعون» و « تهوع» مسافران پیاده شده از درشکه سنت وجامانده از قطار مدرنیسم و سوارشدگان بر ترن پست مدرن، برای گذر از « تونل وحشت» دنیای مجازی واقعیت ها چندش آورتر از تحمل اند! اینان می نویسند، می سرایند، به باور خودشان نقد می کنند و نانی اگر فراهم شود به نرخ روز به رفقایشان قرض می دهند و اگر نه باکشان نیست از دریدن هم. راز بقاء.
باید بود و بلند ایستاد حتی اگر بر جنازه ای.

ایرج جنتی عطایی از آن دست شاعرانی ست که اهل قلم است ، ترانه فریادش است، در گفتگو هایم با بزرگان برای کشف بیشترجهان بینی ایرج از منظر دیگران بارها شنیدم که از همان ابتدا که ایرج شروع به کار ترانه سرایی کرد خبر از تولد شاعری می آمد که برای سرزمین اش، برای مردمش و برای آزادی می سراید.

ترانه هایش صداقت این گفته ها را شهادت می دهند،مولای سبزپوش برای او نماد مبارزه برای آزادیست، دغدغه همه سالهای عمر ایرج جنتی عطایی..

در برگ ریز باغ وقتی که گل شکست
وقتی که آفتاب درمن به شب نشست

نام عزیز تو فریاد باغ بود
یاد تو در سکوت تنها چراغ بود

شب بی دریغ بود، من تلخ و نا امید
تو می رسیدی و خورشید می رسید

برای ایرج کرامت انسانی جز در حضور آزادی معنا نمی شود او در شعرش درد انسانی را فریاد می کند که در زیر بار اسارت و ستم ، پر استقامت ایستاده است.

درخت پیر تن من دوباره سبز می شود
هرچه تبرزدی مرا رخم نشد ، جوانه شد

برای ایرج جنتی عطایی ، ترانه زبان بیان درد است و به همین دلیل فرم گرایی برایش تا آنجا اهمیت دارد که رابطه بین او و مخاطبش را مخدوش نمی کند او با آن دست از فرم گرایان و شاعرانی که ضعف اندیشه و احساس خود را در بازی های زبانی پنهان می کنند فرسنگ ها فاصله دارد. مردم و مخاطبین او آن ها که عشق و آزادی را می شناسند باشعرش زندگی می کنند، مبارزه میکنند و ...

نعره کن ای سرزمین جان سپردن
نعره کن
نعره کن ای خاک خسته خاک مردن
نعره کن

ایرج جنتی عطایی از همان آغاز در ترانه هایش گویی تاریخ امروز سرزمین مادریمان را پیش گویی می کند:

تمام سینه ها عریان
تمام چهره ها خونین
تمام دست ها خالی
تمام چشم ها غمگین
به خاک مسلخ افتادند
دراین صحرای خون باران
برادر ها جدا از هم
پدرها بی پسرهاشان

او به مخاطب ترانه اش عشق بالنده را می آموزد، برای رسیدن به معشوق عاشق را در ترانه هایش حضاضت نمی رساند.
این ترانه را به خاطر بیاوریم:

چکاوک
کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب پنهون شدی خورشيدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت پـر مـي کــشــي چــکـاوکم
چرا بـه من شک مي کنی مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و سـرشــارم از هــوای تــو
دسـت کدوم غزل بـدم نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقـمو
گـریه نمی کنم، نـــرو آه نمی کـشـم، بشین
حرف نمی زنـم، بمـون بغض نمی کنم ببیـن
سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه راهییه این سفر نشو
نزار که عشق من وتو اینجا به اخر برسه
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
گـریه نمی کنم، نـــرو آه نمی کـشـم، بشین
حرف نمی زنـم، بمـون بغض نمی کنم، ببیـن
نـوازشــم کــن و بـبـیــن،عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو کمـم، قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو دریـــای پــر تـلاطــمــم
گـریه نمی کنم، نـــرو آه نمی کـشـم، بشین
حرف نمی زنـم، بمـون بغض نمی کنم، ببیـن








 


Home Page

Articles

Poems

Interview

Yadman

News

Archive

Archive

پیام ها

Copyright 2005-2006 Golesorkhetaraneh.com,
Contact : info@golesorkhetaraneh.com