آرام نوزاد

گزارش مختصری از یک گردش اروپائی ایرج جنتی عطائی ترانه سرای بزرگ ایران

بیاد زنده یاد بابک بیات

“قلب تو، قلب پرنده!
پوستت اما، پوست شیر!
زندون تنو رها کن!ای پرنده! پر بگیر!“

بابک بیات دوست صمیمی ایرج در تاریخ 24نوامبر 2006 در گذشت. بابک یکی از چهره های درخشان هنر ایران و آهنگسازی چیره دست و محبوب بود. وی در همکاری با ایرج جنتی عطائی و همگام با وی تا قبل از انقلاب ایران کارِِ ساختِ موسیقی ترانه را ادامه داد. ثمره این دوستی مشترک به ساخت آهنگهائی بر ترانه های نظیر “جنگل، بن بست، خونه، فریاد زیر آب، علی کنکوری، تپش، خاتون، سایه، خورجین، خورشید خانم، خاکستری، یک نفر یک روز میاد، هیچ کسی مثل تو نبود ...“ منجر شد. بابک از جنوب شهر برمیخاست و بقول ماکسیم گورکی از دل اعماق بیرو ن می آمد و مانند ایرج در دریای جنوب شهر با مصائب و آلام مردم، با بیعدالتیها که روح آنها را می آزرد و وجدانشان را با سوهان سرکوب و ستم می سائید و مانند خوره جانشان را می خورد و با مسایل اجتماعی آشنا شد. این نخستین درس ترانه سرائی و آهنگ نوازی بود. این تعیین راه خود یافته بود. و اگر بزبان دین سخن بگوئیم سرنوشت آنها در همان زمان قلم خورد. آنها هر دو مدیون ظلم و ستم اند که با طعم تلخ خود راه شیرین حقیقت را به آنها شناساند.
ایرج و بابک این دو یار همراه، نمی خواستند “نهنگ کوری“ باشند که “پشت این درهای قفل!“، “علی کنکوری“ بشند.
“صدای زنجیر تو گوشم می خونه:
تو داری از قافله دور می مونی!
سرتو خم کن تا درا وابشن!تا بگی نه! پشت کنکور می مونی!“

آنها به صدای زنجیر استبداد که در گوششان زمزمه می کرد تمکین نکردند و نه گفتند، آنها فریب وعده های زندگی شاهانه در پشت درهای بسته را نخوردند و در پشت درهای کنکورِ حکومتی باقی ماندند. لیکن دروازهای قلوب مردم بر روی آنها گشوده شد و این رمز موفقیت بی برو برگرد تاریخ است.روشنفکرانِِ زنده، آنهایند که ریشه در قلوب مردم دارند و از زندگی آنها الهام می گیرند و مرده اند کسانیکه مجیز دیوهای استبداد حال و گذشته را می گویند و برای درهم و صله ناچیزی، برای استخوان پاره ایکه سگ نیز از خوردنش ابا دارد در وصف جلادان قصیده می سرایند.
جنوب شهر دروازه دولاب و سه راه شکوفه بود، میدان خراسان بود، همه کوچه های ترقی اش بن بست بودند. خانه های کاهگلی و مزارع بی افق کاهو کاری و جالیزهای خیار، کوچه های خاکی و جوی های پر از آب آلوده بیابان، تفریح گاه آب تنی کودکان درهم لول بود.
“...
کوچه اما هر چی هست.
کوچه ی خاطره هاس!
اگه تشنه ست اگه خشک.
مال ماست کوچه ماس!

توی این کوچه به دنیا اومدیم.
توی این کوچه داریم پا می گیریم!
یه روزم مثل پدر بزرگ باید
تو همین کوچه ی بن بست بمیریم!

اما ما عاشق رودیم، مگه نه؟
نمی تونیم پشت دیوار بمونیم!
ما یه عمره تشنه بودیم، مگه نه؟
نباید آیه ی حسرت بخونیم!

دست خستمو بگیر!
تا دیوار گلی رو خراب کنیم!
یه روزی هر روزی باشه، دیر و زود
می رسیم با هم به اون رود بزرگ!
تنای تشنمونو می زنیم به پاکی زلال رود...“
آنها نمی خواستند پشت دیوار بمونند، آنها که تشنه تحول و ترقی بودند نمی خواستند آیه نحس بخونن. آنها می خواستند دیوار گلی را خراب کنند و به آن رود بزرگی برسند که کودتای خائنانه 28 مرداد آن را خشکانده بود.
بابک بیات و ایرج جنتی عطائی هر دو نسل آستانه کودتای خائنانه 28 مردادند. نسل شاهدِ سرکوب، نسل شاهدِ خیانت ملی، نسل شاهدِ حکومت نظامی، نسل شاهدِ اعاده حیثیت از مذهب، نسل شاهدان نهرهای خون آزادیخواهان، قراردادهای نظامی، زرادخانه های تسلیحاتی، غارتگری کشتی کشتی نفت، نسل شاهدِ به جنایات شاه فرموده ساواک و شکنجه خانه های قزل قلعه و تبعیدگاه های خارک و برازجان و قلعه فلک و افلاک و زندانهای لشگر 2 زرهی و خرسهای رکن 2 ارتش. نسلی که از کاشته دیگران تجربه کردند و آنچه پیشینیان کاشتند درو نمودند و می کارند تا آیندگان درو کنند. آنها به این پند محمد زهری وفادار ماندند که می سرود:
“به گلگشت جوانان
یاد ما را زنده دارید ای رفیقان!
که ما، در ظلمت شب،
زیر بال وحشی خفاش خون آشام،
نشاندیم، این نگین صبح روشن را،
به روی پایه انگشتر فردا
...“
این انتقال تجربه دو نسل در دو دیکتاتوری وحشیانه تاریخ ایران است. استبداد شاه و شیخ، این متحدین همیشه همراه.
امروز بابک دیگر در میان ما نیست ولی یادش زنده است، اثرش زنده است، آهنگهایش لباس زیر و بم، بر ترانه های ایرج پوشانده و به میان مردم رفته است و بر قلوب آنها نشسته است. استبداد شاهی و مذهبی باید قلبها را از سینه ها در آورد. این است که باید به گلگشت جوانان، یادش را زنده داریم. و ایرج به این تعهد وفادار مانده است.
ایرج بیاد بابک به گردش بزرگی در اروپا دست زد و در شهرهای گوناگون اروپا از لندن و بروکسل تا برمن، اشتوتگارت، لودویگزهافن، نورنبرگ و... با برگزاری نشستهائی و ترانه خوانی خویش هشدار داد که حافظه تاریخ را نمی توان از دروغهای استبداد شاه و شیخ پر کرد. هنوز از بدنهای پاره پاره نسل کنونی خون ستمشاهی و دین سالاران مستبد جاری است.

در این راه دراز هاکوپیان استاد پیانو، خواننده ترانه های ایتالیائی، انگلیسی و تا حدودی ایرانی و آشنای قدیمی ایرج و از جوانان قدیم، وی را همراهی می کرد. بابک جوانی از نسل بعد از انقلاب در همراهی با وی گیتار می نواخت، تشابه اسمی وی با بابک بیات جلب نظر می کرد. میراثی از بابک به بابک می رسید وی پا بپای ایرج پیش می رفت و مسحور تشبیهات زیبای ایرج بود. این نشانه همکاری و پیوند دو نسل بود. این حاکی از ارج گذاری و تجربه اندوزی از نسل پا به سن گذاشته بود. بابک پرچم بابک را حمل می کرد تا این پرچم تا سرمنزل مقصود بر زمین نیافتد. ایرج ولی ایستاده می خواند، تو گوئی به جوانان طعنه می زد و پژواک صدایش در فضا می پیچید. وی به این ندای بابک گوش می دهد:
“...
دژخیم بی رحم تنم.
به فکر تاراج منه!
روح بزرگوار من!
لحظه ی معراج منه!
فکر نجات من نباش!
مرگ منو ترانه کن!
هر شعر مو به پیکرم.
رشته ی تازیانه کن!
...“
و این تازیانه ایرج است که بیاد بابک بر گرده خفاشان خون آشام شب، نمایندگان آرایش شده سیاهی و تباهی و نکبت فرود می آید.
دوران دروغ، شب نمائی و یاوه سرائی مستبدین “خوب“ و “خوب تر“، جانیان “مدرن“ و کمتر “مدرن“، دوران جاعلین “روشنفکرانه و پژوهشگرانه“ تاریخ که از دریای خون گذشته اند و هیچ نیآموخته اند بسر می رسد و خورشید خانم از پس انبوهی از ابرهای سیاه سر بر می آورد. پیام ایرج اینه:
“خورشید خانوم! آفتاب کن!
شبو اسیر خواب کن!
مجمر نور و وردار!
یخ زمینو آب کن!
...
مرواریای نور و،
بپاش تو دامن خواب!
ما رو ببر به جشنِِ،
گندم و نور و آفتاب!
...“
آری بهار میاد دو باره و رو سیاهی بدریوزگانی می ماند که سر سجده بر دامن استبداد مغلوب و غالب می کشند.ایرج تسلیم دروغ و سیل تبلیغات ماشینهای دروغپردازی برای شستشوی دموکراتیک مغزها نمی شود، وی نغزگویان پژوهشگر خلق است.
ایرج بی تفاوت نیست، انسان را در مرکز تحولات قرار می دهد و منبع الهام وی است، وقتی در عراق، فلسطین و لبنان انسانها را اشغالگران با بیرحمی توصیف ناشدنی و با نگاه تحقیر آمیز از دم تیغ بی دریغ “تمدن“ و “فرهنگ برتر“ و “نژاد برتر“ می گذرانند و از خونشان دجله و فرات را گلگون می کنند تا به خلیج فارس برای هشدار منطقه برسد، وی نیکی کنان رو به دجله می شود و فریاد اعتراضش را بلند می کند و معترضانه و به کنایه شاعرانه می سراید:
“...
به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟
به من چه رقص نیلوفر روی آب؟
قفس بارونه کابوس کبوتر
به من چه کوچه باغ شعر سهراب؟

ستیز تگرگ و گلبرگه،
مصاف آینه و الماسه،
پیکارِ کبریته و خرمن
نبرد ارکیده و داسه!
...“
ایرج این نبرد ارکیده و داس را در سال 1367، سال قتل عام زندانیان سیاسی نیز به چشم می بیند:
“همین که دل، دلِ خون بار ابره
همین که شب، شب قتل ستاره س
همین که بغض تو، بغض همیشه
همین که ترس من، ترس دوباره س
...“
و آنوقت وی عطر می شود، صدا می شود و یادِ براهِ ما رفتگان را زنده می دارد، تا این راه، این راه بزرگ، این شاهراه از خاطره ها ناپدید نشود. کهنه پرستان عصر جهانی شدن سرمایه، سرمایه های ملتها را از بین می برند، ظلم و ستم را جهانی می کنند و رد پای مبارزان را برای حذف در خاطره تاریخ نابود می کنند. ولی سرزمین ما ایران، سرزمین ردپاهاست. خرمنها پول و سرمایه و خون و اتهام قادر نیست تاثیرات این ردپاها را که تا اعماق جامعه و زندگی ریشه دوانده از بین ببرد. ایرج در ستایش آنها که نیستند ولی همواره در قلوب ما جا دارند و همواره باقی می مانند می آورد:
“عطر خواهم شد
صدا خواهم شد و رنگین کمان
بال خواهم زد، ترانه خوان، به تو
نه قفس، نه قفل، نه میله، نه بند
من چه آزادم، از این زندان، بتو
من رها کردم منو، با یاد یاران
ما شدم
قطره قطره
موجه موجه، میهن دریا شدم
تن شکسته، ترمه پوش زخم و خون
در نگاهم مرگ، تندیسی چونین زیبا شدم
نور خواهم شد
نکهت نام ترا، به درخت و باد خواهم داد
ابر خواهم شد
شوق دیدار ترا، به ستاره یاد خواهم داد
شور خواهم شد، شور رویش ساختن، آفریدن، شادی
شعر خواهم شد، شعر آب و گندم، آهن، انسان، آزادی، عطر خواهم شد
صدا خواهم شد و رنگین کمان
بال خواهم زد، ترانه خوان، بتو
نه قفس، نه قفل، نه میله، نه بند،
من چه آزادم، ازاین زندان، بتو“
ایرج متخصص ترانه نوین است. ترانه های نوین ایرج از جمله با صدای گرم داریوش و ابی به میان مردم می رود و به دل می نشیند و ایرج در هر دور روخوانی ترانه اش نام آنها را بر زبان می راند تا این تاثیر وحدت ترانه، آهنگ و خواننده را برجسته کند. وی به ترانه سنتی توهین روا نمی دارد ولی فراموش نمی کند که ترانه های سنتی در زمان هر دو ضد انقلاب غالب و مغلوب مورد حمایت ضمنی بوده اند. کسی را بجرم خواندن و یا سرودن یک ترانه سنتی به عذابخانه های ساواک و واواک نمی بردند. ایرج “مازوخیست“ است و راه عذابخانه را برگزیده است. عذابخانه تن، ولی آزادخانه روح و روان وی است. وی به رد پای فرخی یزدی در تاریخ معاصر ایران می اندیشد:
“طعم آزادی ز بس شیرین بود در کام جان
بهر آن، از خون خود، فرهاد گلگون میشویم“
ترانه نوین آن محدودیتها و قید و بندهائی را که برای اشعار سنتی وجود دارد دارا نیست و آن محدودیتها سنتی را که مانع شکوفائی ظرفیتهایش هستند برای بیان روشن منظورش می شکند و به خاطر ساختار جداگونه ایکه نسبت به اشعار سنتی چه از نظر زبان و چه از نظر محتوی، چه از نظر مفاهیم دارد از یک شکل و شمایل و قد و قامت دیگری برخوردار است که واکنش اش در قالب ادبی نسبت به تحولات زندگی مردم و بازگوئی احساسات انسان کنونی ساده تر و دلنشین تر است. ترانه نوین آرایش موسیقی را بخود سهل تر می پذیرد و ترکیب قدرتمندی برای نفوذ در توده ها ایجاد میکند. ترانه نوین دشنه و آهن گداخته است بر پشت دشمن و سلاح برائی است در دست توانمند مردم. شعر کلاسیک در این عرصه توانائی مقابله با ترانه نوین را ندارد.
ایرج عمرش را برای ترانه نوین ایران گذاشته است، وی تواب سرشکسته تبعیدی نیست که زبان ناسزایش خرطوم فیل و حافظ تاریخی اش ناچیزتر از مغز مرغ باشد وی محقانه به گذشته خویش افتخار می کند. عمر وی مانند عمر مجیزگویان تازه بدوران رسیده و خوابنما شده عمر بیهوده ای نبوده است. این عمر سراسر هوده است.
ولی ترانه نوین باید از دریای نفرت ارتجاع عبور می کرد. مورد تحقیر فرهنگی عقب ماندگی جامعه و یا توهین فرهنگ رسمی تبلیغ شده دولتی قرار می گرفت. وی کسی را نمی یافت که بر روی ترانه نوین بر خلاف ترانه سنتی سرمایه گذاری کند. کدام سرمایه دار دیوانه ای را می یابید که سرمایه اش را همراه با قبول خطر برای “رضای خاطر خدا“ و بدون چشم داشت به سود حداکثر، در خدمت حمایت از ترانه نوین بکار اندازد و خودش را با شاخ گاو در بیاندازد. سرمایه داران حامل گناهان کبیره نیستند و از سود غصبی نمی توانند براحتی درگذرند. حکومتگران جدید بیکباره حسابشان و تکلیفشان را با این “اشعار فساد آفرین“ روشن کردند و آنها را “مفسد فی الارض“ به حساب آوردند. این بود که ترانه نوین راه تبعید در پیش گرفت. و در تبعید گسترش یافت و این جامعه شناسی خود ش را دارد و گزارش خودش را داده است. و به شهادت ترانه هائی که وجود دارند و به شهادت تاثیری که آنوقت این ترانه ها به عنوان یک اثر قاچاق دارند مانند همه مواد قاچاقی، بطور قاچاق به ایران وارد شده و تکثیر میشد و دست دست می گردید و در اختیار مردم قرار می گرفت. در این نوع فرآورده ها تبعیدی، ترانه هائی وجود دارد که گزارشش را از آنچه که در جامعه شان گذشته و تجربه نوین تبعید در جامعه ما اتفاق افتاده است بازتاب داده و به مردم ارائه داده است.
ولی همین زندگی در تبعید زندگی بدوراز منبع الهام است، و بقول ایرج ما در آن موقع در یک مملکت واحد زندگی می کردیم. همه تجربیات سیاسی، فرهنگی، اقتصادی تاریخی، عاطفی ما یکی بود، بلیط اتوبوس بالا می رفت همه میفهمیدیم و در اعتراض به آن میرفتیم صندلی پاره می کردیم.... الان ما چون تجربه مشترک در این گستره عظیم جهانی که هموطنان سابق ما در آنجاها زندگی می کنند نداریم، از کار هم بی خبر می مانیم. این پراکندگی محصول این تفرقه ماست. در ایران اگر یکی در خیابان سوت میزد همه میفهمیدند که مثلا این “یاور همیشه مومن است“ که فلانی خوانده است. این دیگر ترانه من نبود به ترانه مردم بدل شده بود. حال من از کجا بدانم مردم ترانه های جدید من را با سوت می نوازند یا نمی نوازند، من در این جامعه دیگر حضور ندارم، من از کجا بدانم که مردم ترانه من را می خوانند یا نمی خوانند و آیا ترانه من نقد میشه یا نمیشه، من دیگر کجا از جامعه یاد بگیرم که کجای اثر من باید تصحیح بشود. این یکی از ظلمهائیست که رژیم جمهوری اسلامی پدید آورده است. تبعید ایجاد کرده، طوری شده که کسی نمیتواند گزارش دوران خودش را به نسل بعدی بدهد. این وضعی است که بچه های ایران هم نتوانند گزارش خودشان را بدهند و بگوش ما برسانند.
ایرج در مورد وطن نیز دل پری دارد، از ریاکاری بیزار است، این است که به نقد دست می زند و مینالد که آری اکنون هم، همینطور است. مفهوم وطن یک بازیچه تجاری شده، همه در ترانه های خود درباره وطن میگن که هیچ کدام ربطی به وطن ندارد، بلکه بر می گردد به ستایش سیستم. برای اینکه وطن تعریف داره، باید بگوئیم منظورمان از وطن چیه، وقتی بگوئی در وطنم فقر نیست، شما از سیستم دفاع میکنید که در وطن سیاستی اعمال کرده که فقر را از بین برده است. این ربطی به وطن ندارد. این چیزهای خطرناک همیشه وجود داشته است مانند مذهب فروشی و وطن فروشی با آنها میشود کاسبی کرد. میشه زود فریب داد. شنونده هم وقتی راجع به وطن میشنود تسلیم می شود. ترانه چون در تبعید است وظیفه دیگری دارد. ترانه سرای در خارج نسبت به آنها که در ایرانند و محظوریت دارند باید صراحت کلام داشته صادقتر و داناتر به این مسایل برخورد کند.
ایرج درست می گوید و بیک کمبود روانی ایرانیان در تبعید اشاره می کند و حساسیت آنها نسبت به ایران را مورد توجه قرار می دهد. از جانبی قوای تازی حاکم، ضد میهن پرستی و هویت ایرانی است و با غصب قدرت بر ملت و میهن و افتخارات ملی تاخته است و مردم را تحقیر کرده و هویت ملیشان را جریحه دار ساخته است، از طرفی درد غربتِ تبعیدیان، داغ وطن را تند می کند و نام وطن درد دل ایرانیان را تازه می کند ولی از سوی دیگر دستانی در کار است تا از داغی تنور برای چسباندن هر نانی برای پخت استفاده کنند، شونیسم و عظمت گرائی آریائی را از گور در آورد و بنام میهن پرستی جا زند. درد برخی از درد وطنشان “واقعی“ است زیرا آنها چمدانهای پر از پولشان و حسابهای بانکهای سوئیسشان، وطنشان بوده است. آنها وطنشان را در چمدانها همراه با جان به کاخ عادت کرده خود را، به تبعید آورده و برای بازگشت به بهشت گذشته شان اشک وطن ریزی نثار می کنند. در وطن آنها فقر نبود، نیاز نبود، دلشورگی نبود، دلواپسی از فردا نبود، فقدان امنیت و نیاسودگی نبود، وطن آنها که برای همه غریبه بود، سراسر خوشی و عیاشی و کلید پارتی بود. آنها وطنی را از دست دادند و برایش اشک می ریزند که وطن ما نبود، این وطن تجاری برای ما غریبه است.
ایرج ولی میهن پرست است، ایران را دوست دارد. زندگیش را در راه این مردم که بهر صورت هویت جغرافیائی معینی دارند گذاشته است. ولی از شونیسم نفرت دارد. وی برتری طلبی ملی را برنمی تابد. وی میهنپرستی را ابزاری برای تشدید نفرت ملی و دشمنی انسانها با یکدیگر و کاسبکارانه نمی داند و با آن مبارزه می کند. میهن ایرج خونشه، همان خونه ایکه میهن همه ماست، به تاریخش، به مردمش عادت داریم، احساسات آنها را درک می کنیم و به آنها عشق می ورزیم به آن فرهنگ کهنش فخر میفروشیم. میهن، همان پیوندیه که وقتی ارکِ بم اش در اثر قهر طبیعت فرو میریزه بند دل ما پاره میشه، صدای ناله ها و امداد طلبیها نامفهومش را براحتی می شنویم و درک می کنیم و از دیدگانمان برایشان اشک می ریزیم و خواب از چشمانمان می گریزد. زیرا ما آن سرنوشتها را که سرنوشت خود ما ها باشد قرنها لمس کرده ایم . مای ما که یک مای نوعی است در سراسر این سرزمین پهناور پراکنده است و همسرنوشتی و عاطفه مشترک دارد. وقتی گلوله ها زوزه کشان سینه مبارزان را پاره می کنند گوئی این قلب ماست که از حرکت باز می ماند. این وطن، خونه ماست:
“...
خونه خونه جای بازی
برای آفتاب و آب بود
پر نور واسه خواب بود
پدرم می گفت قدیما
کینه هامون رو دور انداخته بودیم
توی برف و باد و بارون
خونه رو با قلبهامون ساخته بودیم

خونه عشق مادرم بود
که تو باغچه اش گل اطلسی می کاشت
خونه روح پدرم بود
چیزی رو همپای خونه دوست نداشت
...“
وی مشتاق است که خانه ویرانش را بسازد، خرابکاران و بنیا ن کَنان را به سینه دیوار بگذارد زیرا:
“آن زمان که بنهادم سر بپای آزادی
دست خود زجان شستم از برای آزادی
تا مگر بدست آرم دامن وصالش را
می دوم بپای سر در قفای آزادی
با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز
حمله میکند دایم بر بنای آزادی
در محیط طوفان زای ماهرانه در جنگست
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی
دامن محبت را گر کنی زخون رنگین
می توان ترا گفتن پیشوای آزادی
فرخی زجان و دل میکند در این محفل
دل نثار استقلال، جان فدای آزادی“
وی گوش شنوائی برای سخنان کسانی ندارد که ایران را در حاکمیت خلاصه می کنند و مرزها را مخدوش می نمایند. ایران ساختن بزرگراه نیست. ایران در عین حال نظام سنگسار است.
“بگو: نه! به خط کشیدن
رو پر پرواز رویا
بگو: نه! به سنگ پروندن
به قناری، به شقایق
به سیاه کردن آینه
به قفس کردن مهتاب،
بگو: نه! به سنگسار
دو تا پروانه ی عاشق
...“
ایرج وطنش را دوست دارد و قلبش در غربت برای طپشهای قلب وطنش می طپد و ما را بیاد ابوالقاسم لاهوتی در غربت می اندازد که می گفت:
“...
غنی، مسکین دیاری، نامش ایران
شهیدان در ره شادی مردم
مکرر شستشو بنموده در خون
بود آن سرزمین پهناور آن سان
ولی روحش تزلزل ناپذیر است
که یک جا پوستین پوشند و آن دم
جهانی را به مردی کرده مفتون
دگر جا پوست می اندازد انسان
...

و ایرج در اشتیاق خفتن در آغوش ایران و تسکین آتش درون دلش با لابه می طلبد:
“با من از ایران بگو!
یاور از راه رسیده! با من از ایران بگو!
...“
وی می خواهد از پتیارگان نشنود از رهروان راه آزادی بشنود از کسانی بشنود که جان بر کف بدفاع از این خونه ویرون برخاسته اند و مرز میان دوست و دشمن را مشخص می کنند. ایرج می خواهد که جهانیان بدانند که ایران یعنی مبارزه، ایران یعنی پیکار، ایران یعنی دفاع از سرزمین خاطره ها و فرهنگ مردمی که برای رهائی از چنگال غارتگران جهانخوار و ارتجاع، قرنها پیکار کرده و مشعل روشنی در قلب خاور میانه هستند، ایران همان سرزمین فرخی یزدیها، لاهوتی ها که “مکرر شستشو بنموده در خون“ ولی “روحش تزلزل ناپذیر است“.
“...
وطن: ترانه ی زندانی!
وطن: قصیده ی ویرانی!
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه می ریزند!
سحر دو باره بر می خیزد!
...“
ایرج وطن را توصیف می کند و شرح حال مصائبش را بر میشمارد و آنوقت ندا می دهد که این آسمان پر ستاره روی خورشید آزادی را خواهد دید و پیام می دهد:
“...
بگو که دوباره می خوانم
با تمامی یارانم
گل سرود شکستن را !
بگو! بگو که به خون می سرایم
دوباره با دل و جانم
حرف آخر رستن را!
بگو به ایران!
بگو به ایران!


ایرج برای بیاد آوری این رد پاها در تاریخ ایران به گشت بزرگی در سراسر اروپا دست زد که غلبه بر مشکلات اش را تنها با قدرتمند ایمان و عشق می توان تحمل پذیر کرد.
کار وی کار پر موفقیت و قابل ستایشی بود. ایرج سمبل است و در حالی که با رخصت در زیر صد سن دارد برای جوانان امروزی سرمشق نمونه ای می باشد.


 


Home Page

Articles

Poems

Interview

Yadman

News

Archive

Archive

پیام ها


Copyright 2007 Golesorkhetaraneh.com, All rights reserved.
Contact: info@golesorkhetaraneh.com